2. من از از قضا از آدمهای خوششانس روزگار هم بودم. با اینکه اصول و باید و نبایدهای پدر در مسائل ریز دیوانه کننده است در مسائل درشت پدر همیشه کمک استپ بای استپ تغییر بوده. این مسئله این اصل طلایی را توجیه میکند که از آدمهای خیلی سفت و سخت خیلی بیشتر باید انتظار نرمش داشت. پدر برخلاف من خیلی مسئولیتپذیر است اما با این حال به شدت ایدئالیست هم هست. پدر پسر اول یک خانواده ده نفری است. احتمالن خیلی جاها دلش خواسته همه چیز را ول کند و برود. مثل من گاه به گاه بزند زیر همه چیز و از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند. احتمالن در روزهای جوانی آرزوهایی شبیه زندگی من داشته و احتمالن برای همین بیدریغ از من حمایت میکند. پدر تحمل جاده خاکیهای من را دارد.
3. من دیروز اولین ماشین زندگیم را خریدم و پدر نگران است. با اینکه خودم حس میکنم رانندگی من خیلی با خواهرم فرق ندارد، پدر نگران رانندگی خواهرم نیست. یعنی حرفش این است که وقتی خواهرم داخل شهر رانندگی میکند حداکثر به چند جا میزند و یاد میگیرد چطور رانندگی کنند. ولی درباره من پدر همچین اعتقادی ندارد. من وقتی رانندگی میکنم حتی داخل شهر، او همیشه نگران است. پدر از اینکه فرمان کامل دست من باشد میترسد.
4. پدر همیشه میگوید خوشحالی تو خوشحالی ماست. من ولی هیچ وقت بهش نگفتم که خوشحالی تو خوشحالی منه. همه چیز که گفتنی نیست. بعضی دلتنگیها هیچجوره برطرف نمیشود. با اینکه میتوانستم بین دو ترم بروم ایران فکر کردم دیدنشان هیچ از دلتنگیام کم نمیکند.
6. شاید این وبلاگ در کل زندگی من یک استثنا باشد. این وبلاگ را سال 85 باز کردم و هنوز همهی آشفته فکریهایم را در همین وبلاگ مینویسم. یعنی خودم هم ماندم که چطور من پستهای قدیمی را میخوانم و کهیر میزنم اما این وبلاگ را نمیبندم که یک وبلاگ جدید بسازم برای دری وریهایم.