1. تا به اینجا کل زندگیم "نه" بوده. نه به چی؟ به هر چی. نه به هر چیزی که صرفا کمی خلاف میلم بوده. البته که میل من یک چیز ثابتی نیست که طبق اصول خاصی تغییر کند. نه گفتن صرفن یک اپروچ بوده. از شما چه پنهان من گاهی واقعن به این ویژگی می‎بالم. بال و پری که این "آزادی از قید تعلق" - این اصطلاح مال کی بود؟- به من داده باعث شده رابطه من با همه چیز رابطه‎ی عشق و نفرت باشد. در قسمت عشقولی همیشه در حال لذت بردن از انتخابم هستم. در قسمت دوم در حال تلاش هستم برای تغییر وضعیت. این نتیجه البته در ایدئال‎ترین حالت رخ می‎دهد ولی به هر حال این مسئله همیشه انرژی تغییر را برایم فراهم کرده. همان‎طور که احتمالن متوجه شدید از لازمه‎های این اپروچ دویدن همیشگی است. گاهی خب خسته می‎شوم از دویدن. بعضی جاها نمودار خطی می‎شود اما این خطی شدن هم جزئی از همان نمودار بی قاعده‎ی زندگیم است. 

2. من از از قضا از آدم‎های خوش‎شانس روزگار هم بودم. با اینکه اصول و باید و نبایدهای پدر در مسائل ریز دیوانه کننده است در مسائل درشت پدر همیشه کمک استپ بای استپ تغییر بوده. این مسئله این اصل طلایی را توجیه می‎کند که از آدم‎های خیلی سفت و سخت خیلی بیشتر باید انتظار نرمش داشت. پدر برخلاف من خیلی مسئولیت‎پذیر است اما با این حال به شدت ایدئالیست هم هست. پدر پسر اول یک خانواده ده نفری است. احتمالن خیلی جاها دلش خواسته همه چیز را ول کند و برود. مثل من گاه به گاه بزند زیر همه چیز و از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند. احتمالن در روزهای جوانی آرزوهایی شبیه زندگی من داشته و احتمالن برای همین بی‎دریغ از من حمایت می‎کند. پدر تحمل جاده خاکی‎های من را دارد. 

3. من دیروز اولین ماشین زندگیم را خریدم و پدر نگران است. با اینکه خودم حس می‎کنم رانندگی من خیلی با خواهرم فرق ندارد، پدر نگران رانندگی خواهرم نیست. یعنی حرفش این است که وقتی خواهرم داخل شهر رانندگی می‎کند حداکثر به چند جا می‎زند و یاد می‎گیرد چطور رانندگی کنند. ولی درباره من پدر همچین اعتقادی ندارد. من وقتی رانندگی می‎کنم حتی داخل شهر، او همیشه نگران است. پدر از اینکه فرمان کامل دست من باشد می‎ترسد.  

4. پدر همیشه می‎گوید خوشحالی تو خوشحالی ماست. من ولی هیچ وقت بهش نگفتم که خوشحالی تو خوشحالی منه. همه چیز که گفتنی نیست. بعضی دلتنگی‎ها هیچ‎جوره برطرف نمی‎شود. با اینکه می‎توانستم بین دو ترم بروم ایران فکر کردم دیدنشان هیچ از دلتنگی‎ام کم نمی‎کند. 

6. شاید این وبلاگ در کل زندگی من یک استثنا باشد. این وبلاگ  را سال 85 باز کردم و هنوز همهی آشفته فکری‎هایم را در همین وبلاگ می‎نویسم. یعنی خودم هم ماندم که چطور من پست‎های قدیمی را می‎خوانم و کهیر می‎زنم اما این وبلاگ را نمی‎بندم که یک وبلاگ جدید بسازم برای دری وری‎هایم.