گریه‎ها علی‎رغم تنوع ظاهری شان دو نوع بیشتر ندارند. گریه‎هایی که دلیلشان قبل از خودشان مطرح می‎شود و گریه‎هایی که دلیلشان بعد از خودشان مطرح می‎شود. من صحبتم درباره نوع دوم گریه است. نوع دوم گریه می‎تواند به افسردگی مربوط باشد، می‎تواند هم نباشد. البته علتش - و نه دلیلش - حقیقتن وسط گریه اهمیتی خاصی ندارد. علت صرفا باعث شروع و پایان آن می‎شود. مصیبت از وقتی شروع می‎شود که برای گریه‎ی بی‎امانت دنبال دلیل بگردی و البته که همیشه دلیلی برای آن پیدا می‎شود.

تجربه روانکاوی نصفه‎کاره‎ام مرا با این نوع گریه خیلی خوب آشنا کرد. وقتی روانشناس احمقت نداند که کی باید حرف بزند و کی نه، مجبور می‎شوی خودت برای گریه‎ات دلیل پیدا کنی و آن‎جاست که هر درد "بی‎درمانی" می‎تواند دلیل باشد. مثلن این حقیقت (فلسفی؟) را در نظر بگیرید که رفتار آدم‎ها مثل هر نوع شی جان‎دار یا بی‎جان دیگر تابع قوانین طبیعت است و قوانین طبیعت بی‎هدف و اکثرا بی‎رحمانه است. این یک درد بی‎درمان است به نظر من. این حقیقت قادر است مصداق‎هایش را در تمام خاطراتت پیدا کند و دلیل ساعت‎ها گریه‎ات را فراهم کند. آیا این حقیقت قابلیت تغییر هم دارد؟ خیر، باور به آن چطور؟ باز هم خیر، باور تو با هزار تا شهود دیگر تو در حوزه های مختلف جور است و عوض کردن آن به نظر می‎رسد که حداقل از حوزه اختیارات خودت خارج است. آیا اساسن سوالاتی که حول و حوش این موضوع مطرح می‎شوند، سوالات مزخرفی هستند که مطرح شدنشان صرفا علت دارد و نه دلیل؟ باز هم خیر. تو حالت خوب باشد یا بد سوال روی کاغذ نوشته می‎شود و از تو جدا می‎شود. (چه بسا که پاسخ محتمل آن حال خوبت را بد کند و برعکس)

... به کجا می‎خواهم برسم؟ حقیقتن هیچ جا. داشتم دوباره دنبال دلیل گریه‎ی بی‎دلیلم می‎گشتم. ظاهرن یک لول رفتم بالاتر و رسیدم به این‎جا.