تجربه روانکاوی نصفهکارهام مرا با این نوع گریه خیلی خوب آشنا کرد. وقتی روانشناس احمقت نداند که کی باید حرف بزند و کی نه، مجبور میشوی خودت برای گریهات دلیل پیدا کنی و آنجاست که هر درد "بیدرمانی" میتواند دلیل باشد. مثلن این حقیقت (فلسفی؟) را در نظر بگیرید که رفتار آدمها مثل هر نوع شی جاندار یا بیجان دیگر تابع قوانین طبیعت است و قوانین طبیعت بیهدف و اکثرا بیرحمانه است. این یک درد بیدرمان است به نظر من. این حقیقت قادر است مصداقهایش را در تمام خاطراتت پیدا کند و دلیل ساعتها گریهات را فراهم کند. آیا این حقیقت قابلیت تغییر هم دارد؟ خیر، باور به آن چطور؟ باز هم خیر، باور تو با هزار تا شهود دیگر تو در حوزه های مختلف جور است و عوض کردن آن به نظر میرسد که حداقل از حوزه اختیارات خودت خارج است. آیا اساسن سوالاتی که حول و حوش این موضوع مطرح میشوند، سوالات مزخرفی هستند که مطرح شدنشان صرفا علت دارد و نه دلیل؟ باز هم خیر. تو حالت خوب باشد یا بد سوال روی کاغذ نوشته میشود و از تو جدا میشود. (چه بسا که پاسخ محتمل آن حال خوبت را بد کند و برعکس)
... به کجا میخواهم برسم؟ حقیقتن هیچ جا. داشتم دوباره دنبال دلیل گریهی بیدلیلم میگشتم. ظاهرن یک لول رفتم بالاتر و رسیدم به اینجا.