یک وقتهایی حسودیم میشود به اینهایی که سریالهای قوی میسازند. خلق یک سریال قوی به نظرم درست مثل ارائه یک دستگاه فلسفی قوی است. توضیح میدهم از چه لحاظ. دستگاههای فلسفی به نظر من وظیفه دارند بگویند در حوزههای مختلف، در کجای طیفهایی میایستند که دو سر آن طیفها دوگانههای فلسفی هستند. دستگاههای فلسفی وظیفه دارند بگویند جایی که ایستادهاند چه مزیتهایی دارد، کدام شهودهای ما را ارضا میکند و تا چه حد قابلیت تغییر شهودهای خلاف ما را دارد.
حال اگر فرض کنیم هر سریالی چند تا شخصیت اصلی دارد و ما مشغول دیدن گذران زندگی آنها میشویم، وقتی قرار است رفتار شخصیتها در درازمدت نشان داده شود، طبیعتن جنبههای مختلف شخصیتی کاراکترها اعم از نقاط قوت و ضعفشان در سریال ظاهر میشود. دوباره اگر فرض کنیم در برابر هر ویژگی شخصیتیای، ویژگی مقابل آن وجود دارد (مثل دروغگو بودن و راستگو بودن، خسیس بودن و دست و دلباز بودن، دلرحم بودن و نبودن و قس علی هذا..) و جایگاه هر فردی را میتوان روی این طیفها نشان داد، میتوان گفت مجموعهای از موقعیتهای افراد بر روی تعدادی از این طیفها شخصیت بازیگران فیلم را میسازد.
عمومن سریالها نمایشدهندهی تعاملات شخصیتهای اصلی با محیط اطرافشان است. در فیلم به نوعی رفتار هر یک از این شخصیتها در محک با واقعیت – هرچند مجازی- اطرافشان قرار میگیرد و عکسالعملهایشان مورد ارزیابی بیننده قرار گیرد. تا اندازهای که رفتارهای جدید برای بینندگان قابل باور باشد و تایید بینندگان را کسب نماید، به تدریج شهود آنها درباره درست و غلط رفتارها تغییر میکند. تا اندازهای که شخصیتها پیچیده و قابل باور باشند میتوانند به صورت بالقوه مدل یا الگویی برای تقلید و پیروی محسوب شوند. این تقلید و پیروی، به نظرم، صرفا از جنبهی القاکنندگی فیلم ناشی نمیشود، بلکه تا زمانی که سناریو قدرت قانع کردن بیننده را نداشته باشد، مسلمن تقلید و الگوسازی در پی نمیآید. بنابر این فیلمها به بیینده پیشنهاد میکنند که کجای طیف ایستادن خوب است، ایستادن در آن نقطه چه مزیتهایی دارد، با چه مسائل و مشکلاتی روبرو است و احتمالن چه راههای برونرفتی از آن مشکلات وجود دارد، چقدر هزینه دارد، موقعیت پایداری هست یا خیر و ... .
دستگاههای فلسفی حتی اگر ادعا شود موضوع مورد بررسیشان خیلی از موضوع سریالها و اساسا زندگی واقعی فاصله دارد اما به نظر میرسد حداقل به لحاظ جنس و روش کار، شباهتهای عظیمی بین یک سریال و یک دستگاه فلسفی وجود دارد. در هر دو قدرت انتزاع، سنجیدن موقعیتها و بررسی جنبههای مختلف حالات امور حرف اول را میزند. برای تقریب به ذهن آزمایشهای فکری در فلسفه را در نظر بگیرید. در آزمایشهای فکری، فیلسوفان سناریوهایی را مطرح میکنند که در آنها، شهود افراد پاسخهای واضحی را دربارهی موضوع مورد بررسی میدهد و با تعمیم این پاسخها فیلسوفان به نتایجی کلی در باب موضوعی میرسند.
ایدهی شباهت بین کار فیلسوفان و فیلمسازان با دیدن سریال دکستر به ذهنم رسید. مسئلهی اصلی این سریال مسئلهی خیر و شر است که در واقع یک مسئله اصیل فلسفی است. این فیلم به نحوی جنبههای مختلف نظری و عملی این مسئله را مطرح میکند. ابتدا با شهودهای اولیه ما شروع میکند. مسائل و مشکلات آن را نشان میدهد. با پاسخ دادن به آن چالشها در موقعیتهای مختلف به بیننده میگوید چه تصمیمهای اخلاقیای باید اتخاذ کند و در نهایت شهود بیننده را دربارهی ایرادات آن دیدگاه عوض میکند. کاری که به نظرم هر دستگاه فلسفیای موظف به انجام است.
البته دکستر اینقدر خوش ساخت است که هر بینندهی عادی را مثل یک فیلسوف واقعی در هنگام فلسفیدنش درگیر میکند و بالا و پایین میبرد. سریال مجموعن هشت فصل دارد و تا الان هفت فصل آن پخش شده. در انتهای فصل هفتم، فیلم بحرانی را پیش روی بیننده میگذارد که درست مثل بحرانهای فلسفی، احتمال آن را فراهم میکند که هرچه تا اینجا رشته شده بود، پنبه شود. بیصبرانه منتظر آمدن فصل هشتم هستم.