یک زمان‎هایی زن درونم را خیلی راحت‎تر می‎توانستم ساکت کنم. الان دیگر اینطور نیست. من به آن بخش "نمی‎تونم" درونم می‎گویم زن. به آن بخش "دیگه از من نخواه قوی باشم". زن درونم می‎نشیند روبرویم زل می‎زند توی چشم‎هایم و  شروع می‎کند به گریه. یک ریز، بی‎صدا گریه می‎کند. بارش را انداخته زمین، انگار که بگوید دیگر نمی‎آیم تو هم نرو. با نگاهش از من می‎پرسد چرا این کار را با او می‎کنم. من می‎شوم مستاصل که چه کنم. 

گوشی را می‎گیرم و زنگ می‎زنم خانه. پدر طبق معمول از من می‎خواهد تصمیمم را بگیرم و استراتژی‎ام را برای پیشبرد کارهایم مشخص کنم. می‎گوید با اینکه فلسفه می‎خوانم اما او صغرا کبرایی در حرف‎های من نمی‎بیند. 

گوشی را که قطع می‎کنم من هم شروع می‎کنم با زن درونم به گریه کردن. دوتایی زار می‎زنیم. نه تنها نمی‎توانم چند تا کار را با هم انجام ‎دهم، بلکه در حال دست و پا زدن از همه‎شان می‎افتم. 



بعد از تحریر: از این پست‎ها که آدم می‎گذارد، یعنی مدت زمانی را (معمولن کوتاه) حالیش نشده چه شده، کنترل کار از دستش در فته و در ادامه مسیر جهنم دیده. عین این فیلم‎هایی که در آن  کاراکتر اصلی به نقطه‎ای خیره می‎شود و تصویرهایی می‎بیند از وحشتناک‎ترین وضعیت ممکن و دوباره وقتی برمی‎گردد فضا آرام است.