تبليغاتX
هوای آفتاب
دوشنبه 1391/03/01
یک سنتی هست که وقتی برای کسی نذری می‎برند، کاسه خالی برنمی‎گردد. از گل و غنچه گرفته تا یک غذای دیگر توی کاسه می‎گذارند و ظرف را پس می‎برند. دوست نسبتن میانسالی بهم ایمیل زده بود که آدرس چند وبلاگ خوبی را که خودت می‎شناسی و مطالبشان را دنبال می‎کنی برایم بفرست. وقتی آدرس چند تا وبلاگ را با توضیحات مختصر برای هر کدام برایش فرستادم، در جواب درست مثل اینکه ایمیل همان کاسه باشد جمله‎ی قصار زیبایی برایم نوشت و تشکر کرد. خیلی به دلم نشست. می‎توانست تشکر کند و تمام. هدف برآورده می‎شد. اما ظرف را با تشکر خالی نفرستاد. این‎ها نظرم همان ظرایف سنت هستند. 

+ نوشته شده در 2:21 توسط مائده .
سه شنبه 1390/10/06

دوست داشتم باران کوثری "اسب حیوان نجیبی است"  بودم. در لحظه این قابلیت را داشتم که هرجایی و هرجوری بودم. داستان زندگی‎ام را در لحظه خلق می‎کردم، همراه هر گرفتاری می‎شدم و باورم می‎شد دنیا همان‎طوری است که دارم توصیفش می‎کنم.

پ.ن. از بهترین فیلم‎هایی بود که تا الآن دیده‎ام.

+ نوشته شده در 0:49 توسط مائده .
دوشنبه 1390/08/30

موضوعاتی که برای پایان‎نامه‎ام کاندید کرده‎ام، شده‎اند مثل بچه‎هایم. طرف هر کدامشان که بروم می‎ترسم بقیه ناراحت شوند و این تبعیض را به دل بگیرند. انگار اگر من بهشان توجه نکنم، توی کوچه می‎مانند و هیچ‎کس غصه‎شان را نمی‎خورد. بعضی‎ها هم این‎طور مادر درونشان را پیدا می‎کنند. :|

+ نوشته شده در 21:13 توسط مائده .
جمعه 1390/07/29

وقتی در جمعی نشسته­‎ای و داری فکر می­‎کنی هر یک از اعضا دارند به چه چیزی فکر می­‎کنند و چه انتظاری دارند و انتظار رسمی و واقعی­شان چقدر از هم متفاوت است، سعی می­‎کنی انتظارهای واقعی­شان را با توجه به ویژگی­‎های شخصی­شان دریابی و بقیه هم متوجه کاری که داری می­‎کنی نباشند تا به اصطلاح یک لول بالاتر نروند و اگر رفتند حواست باشد که تو هم باید لول بزنی تا همیشه یک لول بالاتر باشی، احاطه داشته باشی بر شرایط یا به نوعی خودت را از زیر تسلط و یوغ افکار دیگران رها کنی، این­‎ها همه یعنی تو بیماری؟

در این فرآیندها انگار آدم­‎ها نقش ماشین­‎های هوشمندی را دارند که داری باهاشان شطرنج بازی می­‎کنی. از بعد اخلاقی (باید و نباید) ماجرا که بگذریم، نمی­‎توانم اسمش را بیماری بگذارم. اولش فکر می­‎کردم نوعی بیماری روانی باشد. اما به مسائل فلسفی برخوردم مثل اینکه آدم چه‎جوری باشد سالم است و چه وقت دارد بیمارگونه رفتار می­‎کند. یادم هست که یونگ در کتاب "مشکلات روانی انسان مدرن" می­‎گفت انسان مدرن انسانی است که با کشف ناخودآگاهش سراسر خودآگاه شده باشد. حتمن او به این مسئله توجه داشته که دامنه­‎ی آن آگاهی و کشف و شهود می­‎تواند بصورت نامحدودی با فرآیند لول زدن گسترش پیدا کند و به اصطلاح ته ندارد. وقتی هم که این بازی آگاهی که روی دیگران اجرا شود، آدم‎ها بخشی از طبیعت می­‎شوند که باید قوانین رفتارشان را کشف کنی و تنظیمشان کنی و تحت کنترلشان داشته باشی و آخرش تنهایی است. اگرهمه این رفتارها بیمارگونه باشد نتیجه­‎اش اینست که هرچه آدم‎ها مدرن­‎تر باشند بیمارترند.

+ نوشته شده در 13:18 توسط مائده .
شنبه 1390/06/12

تا مدتها استدلالهای له دین، برای من به دو دسته تقسیم میشدند: آنهایی که در کتاب بینش اسلامی دبیرستان آمده بودند و آنهایی که در کتاب بینش اسلامی دبیرستان نیامده بودند. در حالی که دستهی اول به نظرم خودشان منهدم بالفطره بودند، دسته‎ی دوم برای منهدم شدن نیاز به زیرکی بیشتری داشتند. البته قید دستهی دوم را میشد به راحتی با اتخاذ موضع شکاکانه تام زد. شکاکیت به مثابه پتک و تبری که پایههای ساختمان فلسفیای که با خون جگر، آجر بهآجر چیده شده بود را متزلزل می­‎کرد. ولی طبیعتن توسل به شکاکیت راه زیرکانه و کم­‎هزینه­‎ای نبود. (کما اینکه یکی از معیارهای سنجش قدرت یک دستگاه فلسفی اینست که انکار آن موجب افتادن در دام شکاکیت شود.) در نهایت راه دسته‎­ی دوم دفاعیات (که اتفاقن توسط آدمهای زرنگ­‎تر مطرح شده بودند) به نظر باز میرسید. منظورم از این دسته‎ی دوم و آدمهای زرنگتر چه کسانیاند؟ دقیقن آنها که روشنفکران دینی خوانده میشدند. راهحل زیرکانهشان چه بود؟ یک. قبول خطاپذیری، دو. توسل به تجربه دینی. این دو مثل یک لباس ضد گلوله بر تن دین، آن را در برابر تعارضات با علم جدید و عقل عرفی ایمن میکردند. در حالی که خطاپذیری احتمال وجود خطا در احکام دین را جدی میگرفت، تجربه­‎ی دینی به عنوان معیاری برای تمییز حکم درست از نادرست مورد استفاده قرار میگرفت. اعتراض شکاک هم در این بین خیلی قابل اعتنا نبود. در جواب این اعتراض که از احتمال خطا (به دلیل اقتضائات فهم بشری) ممکن است به سراسر خطا بودن همهی احکام در همه­‎ی حوزههای هستی شناختی، معرفتی و اخلاقی دین رسید، پاسخ این بود که توسل به تجربه دینی دلیل کافی را برای حداقل قبول پارهای از احکام بدست می­‎دهد و برای کنار گذاشتن تجربه باید هزینههای زیادی را متحمل شد. از طرفی ادعاهای درون دینی مبنی بر مغایرت این دیدگاه با نص نیز محلی از اعراب نداشت. چرا؟ چون هم به لحاظ منطقی مراجعه به متن برای اتخاذ موضعی نسبت به وضعیت صدق آن دور است و هم با قبول فرض خطاپذیری می­‎شود مغایرات را به راحتی کنار گذاشت. ظاهرن وضعیت بد به نظر نمیرسید. ولی مسلمن سرنوشت این پروژه به سرنوشت تجربه دینی گره میخورد. بطوریکه در نبود آن، همهی استدلالها مبنی بر خطاپذیری و طیفی بودن براندازنده بودند. من از چند و چون و نوع تجربه‎ی دینی ادعا شده نه اطلاعی ندارم و نه حقیقتن اعتمادی بر آن دارم، اما به نظرم در صورت قبول فرض معرفتبخش بودن این نوع تجربه راه بر روشنفکری دینی باز است. فرضی که صحت آن را صرفن با معیارهای عملگرایانه میتوان نشان داد.

 این نوشته مختصر و با افعال گذشته! را در جواب دوستی نوشتم که از فرض خطاپذیری به بیمصرف بودن و نکوهیده بودن دین و شکست پروژه روشنفکری دینی رسیده بود. با اینکه بسیار با نتیجه همدلم اما دلایل آن را برای ادعایش کافی نمیدانم. به نظرم پروژه­‎ی روشنفکران دینی پیشرفتی نسبت به دفاعیات گذشته داشته، ولی با معیارهای عملگرایانه میتوان به کلی قید معرفتبخش بودن تجربهی دینی را زد. علت اینکه این متن را با افعال گذشته نوشتم این بود که نمیتوانستم آن را در زمان دیگری بنویسم. مسئله­‎ی حقیقت دین، دغدغه­‎ی امروزم نیست. دغدغه­‎ی امروزم بیشتر آن چیزی است که قرار است جایگزین دین شود.

+ نوشته شده در 0:55 توسط مائده .
دوشنبه 1390/05/10

دکتر خیلی خشن با دندان پوسیده‎ام برخورد می‎کرد. با اینکه دندانم بی‎حس بود ولی حرکات سریع و خشونت بار فرو کردن و درآوردن و چرخاندن سوزن را در دندان تراشیده‎ام حس می‎کردم. فشاری که به سمت بالا وارد می‎کرد و زوری که می‎زد برای اینکه تا آنجا که جا دارد سوزن را بالا‎تر بفرستد تا به اصطلاح دندانم را عصب‎کشی کند. با این حال درد نداشتم. حتی حالا هم که هشت، نه ساعتی از آن می‎گذرد برخلاف پیش‎بینی دکتر درد ندارم. ولی خیلی برایم جالب است که حالا احساسی دارم شبیه اینکه دندان‎هایم دارند خاطره‎ی مورد تجاوز قرار گرفتنشان را با جزئیات دقیق برای خود مرور می‎کنند. خاطره‎ی فشار آن سوزن‎ها به سمت بالا به حدی واقعی است که هر از چند گاهی واکنش طبیعی بدنم اینست که سرم را بالاتر بگیرم. انگار تک‎تک اعصاب دندانم هر آن چه که به سرشان آمده، ثبت کرده‎اند.


+ نوشته شده در 3:17 توسط مائده .
دوشنبه 1390/04/06

 

شخصی‎تر:

می‎ترسم. از هر کس که بخواهد به من دل ببندد. از آن محبت لعنتی. از هر کس که فکر کند برای من، مهم است. از هر کس که حس کند میفهممش. وقتی طعم گند دوستی‎‎های بی‎جا و نابالغ را زیر زبانم حس می‎کنم، فقط دلم می‎خواهد بالا بیاورم. مثل مومنی که غذای حرامی را فرو داده و معده‎اش آشوب شده، دست می‎کند توی حلقش تا بالا بیاورد و سبک شود.


+ نوشته شده در 0:57 توسط مائده .
دوشنبه 1390/03/16

 

از نظر خیلی­‎ها منطق ابزار کنترل خوبی است که به حذف مغالطات و خطاها کمک می­‎کند. ولی این ابزار کامل نیست. یعنی اینطور نیست که منطق ما (در حال حاضر) بتواند هر چیزی را مدل کند. نگرانی و دغدغه­‎ی من، دقیقن همین نقطه ضعف است. جایی که محدودیت آگاهی و ابزار کنترل باعث می‎­شود واقعیت بدون اینکه در قالب قرار بگیرد، خودش را بیندازد وسط معرکه. جایی که نه ابزار کنترل و پیش­‎بینی­‎ای هست و نه در نبود آن ابزار، اعتماد به نفسی. این البته از اشکالات هرگونه قالبی فکر کردن است. من در عین اینکه بسیار به این قالب‎ها وابسته‎ام، ازشان به شدت می‎ترسم. ترسم بیشتر به خاطر وقت‎هایی است که واقعیاتی که در قالب نمی‎گنجند، به سمتم پرتاب می‎شوند و من - درحالی که عاجز از قضاوت الگویی‎ و پیش‎بینی‎ام - باید دست به انتخاب بزنم، درحالی که آن قالب‎ها همیشه به محافظه‎کاری عادتم داده‎‎اند.

+ نوشته شده در 0:28 توسط مائده .
جمعه 1390/02/30

مسائل اصیل فلسفی معمولن یک صورت‎بندی ندارند و زیاد تغییر شکل و قیافه می‎دهند. آقاهای خوش تیپ و جذابی که وقتی جلویت ظاهر می‎شوند احساس می‎کنی متفاوت از بقیه‎اند ولی خیلی زود هویتشان رو می‎شود و می‎فهمی که اکثرشان خواسته و درد مشترکی دارند. دلزدگی بعضی‎ها از فلسفه را اینطور می‎شود توجیه کرد. از بیرون اینطور به نظر می‎رسد که  عده‎ای بیکار دور هم نشسته‎اند و هی مسائلی تکراری را برای خود مرور می‎کنند، به N زبان برای خود بازگو می‎کنند، بدون اینکه سر آخر هم به نتیجه­‎ی قاطعی برسند. مسائل فلسفی (حتی در زمینه‎های مختلف) بسیار به هم شبیه­‎اند و نتیجتن متون فلسفی قابلیت خلاصه شدن عجیبی دارند. همانطور که اگر بخواهیم از ویژگی‎های آدم‎های اطرافمان خلاصه­‎ای تهیه کنیم از خیلی از دغدغه­‎ها و خواسته­‎ها و آرزوهای مشترک می‎توانیم فاکتور بگیریم و در نهایت چیزی از آنچه که از آن با عنوان "منحصربه‎فرد" یاد می­‎شود باقی نمی­‎ماند.

ولی بدون شک همه ما بنا بر تجارب انسانی­مان می­‎دانیم که به طریق­‎های مختلف می‎توان با آدم‎ها تعامل داشت و به گونه‎های مختلف می‎شود فهمیدشان. حتی گاهی خودمان را که فکر می‎کنیم همیشه پیش خودمان حاضریم، دوباره کشف و معنا می‎کنیم و آن آگاهی از خود چیزی از هیجان ماجرا کم نمی‎کند. به نظر من مسائل و پاسخ‎های فلسفی هم همینطورند. می‎شود خلاصه‎شان کرد ولی به این بها که  بخش عظیمی از محتوا را از دست بدهیم. هرچند هم که خیلی ملموس نباشد که آن محتوای اضافی چیست.

+ نوشته شده در 2:22 توسط مائده .
چهارشنبه 1390/02/28

اصلاحیه‎­ای بزنم بر پست قبلی. اصلن بی­‎دردی این هندی­‎ها -حتی اگر هندی آمریکایی هم شده باشند- ناشی از زیادی ساده دیدن همه چیز است، نه چیز دیگر. اصل سادگی با اینکه (از منظر  فلاسفه علم :) ) بسیار هم اصل غامضی است، اما ظاهرن این هندی­‎ها خوب درکش کردهاند. اگر شما هم از آن ور بوم افتادهاید و به پیچیده دیدن همه چیز عادت کرده‎­اید و پشت رفتارهای هر آدمی خود آگاه و ناآگاه و نیمه‎آگاه می‎بینید، همنام کتاب جذابی برایتان نخواهد بود. برخلاف شروع خوب، تقریبن از اواسطش کتاب حرف تازه‎ای ندارد.

چون معتقدم کتاب نیمه‎کاره ول شده آدم را لعن و نفرین می‎کند تمامش کردم بالاخره. اما به زور. انصافن کتاب «مترجم دردها» ی این نویسنده چند سر و گردن از این کتاب بالاتر بود. هم از لحاظ شیوه­‎ی قصه‎گویی خیلی استادانه‎تر بود و هم از لحاظ محتوا خیلی غنی‎تر. گفتم که اگر انگیزه­‎ای پیدا کردید از جومپالاهیری چیزی بخوانید (به نظر من) همان مترجم دردها کفایت دارد.

در پایان اگر خواستید از این پست نتیجه‎گیری اخلاقی هم بکنید مختارید. در کل اینکه جوزده نشوید و تا کتابی را تا آخر نخوانده‎اید به کسی توصیه نکنید.

+ نوشته شده در 1:56 توسط مائده .
شنبه 1390/01/27

از خیلی چیزهایی که یک نویسنده باید داشته باشد، یکی‏‎ش جرئت است. توصیف واقعیت جرئت می­‎خواهد. منظورم از آن جرئت­‎هاست که در نویسنده­‎های ایرانی کمتر پیدا می­‎شود. کاری که جومپا لاهیری نویسنده‎ی زن هندی انجام می­‎دهد به نظرم مصداق بارز این نوع جرئت ورزی است. توصیف جایی مثل هند برای کسانی که آشنایی زیادی با فرهنگ هند ندارند بدون شک جرئت می­‎خواهد. خیلی از جزئیاتی که جومپا لاهیری توی داستان‎هایش می­‎گنجاند و خیلی عادی جلوه­‎شان می­‎دهد در داستان­‎های ایرانی این پتانسیل را دارند که محور داستان قرار بگیرند و ازشان تراژدی­‎ای ساخته شود که تا آخر داستان برایش ضجه بزنی. شاید هنر اصلی نویسنده به این است که رضایت از زندگی افراد را تابع پیچیدهتری از شرایط ظاهری زندگیشان تصویر می­‎کند. «همنام» دومین کتابی است که از این نویسنده می­‎خوانم و طبیعتن توصیه­ هم می­‎کنم.

+ نوشته شده در 3:9 توسط مائده .
جمعه 1390/01/26
مربع تصمیم یا شرط‏بندی پاسکال را در فلسفه دین معمولن به عنوان استدلالی برای ترجیح ایمان بر کفر مطرح می‏کنند. داوکینز معاصر، مربع تصمیم پاسکال را طوری عوض می‎کند که در نهایت حقیقت‎جویی و صداقت به جای ایمان پیروز این مربع جادویی شود. در اینکه خود پاسکال چقدر ایمان داشته یا داوکینز چقدر صداقت تا بخواهی می‎شود شک کرد اما در اینکه این استدلال‎ها در نچسب بودن از هم سبقت می‎گیرند هیچ شکی نمی‎شود کرد. مفاهیم حقیقت یا ایمان می­‎توانند اینقدر کوچک شوند که از یک جدول چهارخانه‎ای با یک الگوریتم ساده در قالب یک کلمه خارج شوند. خیلی ناخودآگاه وقتی که صحبت از عمل­‎گرایی و معیارهای عمل­گرایانه می­‎شود این دو تا استدلال جلوی چشم­‎هایم می‎آیند و باید کلی خودم را قانع کنم که استدلال­‎های عمل­‎گرایانه می­‎توانند قانع‎کننده‎تر از اینها باشند.
+ نوشته شده در 2:35 توسط مائده .
جمعه 1389/12/06

دوست دارم درس‏هایم را یک جور شکنجه‏واری بصورت فرآیند حل یک پازل بخوانم. یعنی تکه‏تکه از این کتاب، از آن کتاب بخوانم و راجع بهش فکر کنم. تکه های پازل را کنار هم بچینم تا مثلن دغدغه‏ی فیلسوف یا مسئله و راه حلش را بفهمم. آن وقت خواندن یک کتاب مقدماتی بعد از طی این فرآیند لذتی دارد که تصورناپذیر است. چون نقشه راه را که به دنبالش بوده‏ای برایت ترسیم کرده است. اگر این فرآیند طی نشود کتاب های مقدماتی مخصوصن اگر خوب نوشته نشده باشند، نه ذوقی به پی‏گیری ایجاد می‏کنند و نه این حس را بهت منتقل می‏‏کنند که ای داد بیداد، چقدر سوال‏های بی‏جواب داریم و چه جواب‏های بالقوه‏ای وجود دارد.


+ نوشته شده در 12:18 توسط مائده .
سه شنبه 1389/12/03
بعضی آوازهای موسیقی سنتی مثل حجاز یا حزین این امکان را برایت فراهم می‏کنند، بدون اینکه خودت متوجه شوی شروع به ناله کنی. 
+ نوشته شده در 21:21 توسط مائده .