
دوست داشتم باران کوثری "اسب حیوان نجیبی است" بودم. در لحظه این قابلیت را داشتم که هرجایی و هرجوری بودم. داستان زندگیام را در لحظه خلق میکردم، همراه هر گرفتاری میشدم و باورم میشد دنیا همانطوری است که دارم توصیفش میکنم.
پ.ن. از بهترین فیلمهایی بود که تا الآن دیدهام.
موضوعاتی که برای پایاننامهام کاندید کردهام، شدهاند مثل بچههایم. طرف هر کدامشان که بروم میترسم بقیه ناراحت شوند و این تبعیض را به دل بگیرند. انگار اگر من بهشان توجه نکنم، توی کوچه میمانند و هیچکس غصهشان را نمیخورد. بعضیها هم اینطور مادر درونشان را پیدا میکنند. :|
وقتی در جمعی نشستهای و داری فکر میکنی هر یک از اعضا دارند به چه چیزی فکر میکنند و چه انتظاری دارند و انتظار رسمی و واقعیشان چقدر از هم متفاوت است، سعی میکنی انتظارهای واقعیشان را با توجه به ویژگیهای شخصیشان دریابی و بقیه هم متوجه کاری که داری میکنی نباشند تا به اصطلاح یک لول بالاتر نروند و اگر رفتند حواست باشد که تو هم باید لول بزنی تا همیشه یک لول بالاتر باشی، احاطه داشته باشی بر شرایط یا به نوعی خودت را از زیر تسلط و یوغ افکار دیگران رها کنی، اینها همه یعنی تو بیماری؟
در این فرآیندها انگار آدمها نقش ماشینهای هوشمندی را دارند که داری باهاشان شطرنج بازی میکنی. از بعد اخلاقی (باید و نباید) ماجرا که بگذریم، نمیتوانم اسمش را بیماری بگذارم. اولش فکر میکردم نوعی بیماری روانی باشد. اما به مسائل فلسفی برخوردم مثل اینکه آدم چهجوری باشد سالم است و چه وقت دارد بیمارگونه رفتار میکند. یادم هست که یونگ در کتاب "مشکلات روانی انسان مدرن" میگفت انسان مدرن انسانی است که با کشف ناخودآگاهش سراسر خودآگاه شده باشد. حتمن او به این مسئله توجه داشته که دامنهی آن آگاهی و کشف و شهود میتواند بصورت نامحدودی با فرآیند لول زدن گسترش پیدا کند و به اصطلاح ته ندارد. وقتی هم که این بازی آگاهی که روی دیگران اجرا شود، آدمها بخشی از طبیعت میشوند که باید قوانین رفتارشان را کشف کنی و تنظیمشان کنی و تحت کنترلشان داشته باشی و آخرش تنهایی است. اگرهمه این رفتارها بیمارگونه باشد نتیجهاش اینست که هرچه آدمها مدرنتر باشند بیمارترند.
تا مدتها استدلالهای له دین، برای من به دو دسته تقسیم میشدند: آنهایی که در کتاب بینش اسلامی دبیرستان آمده بودند و آنهایی که در کتاب بینش اسلامی دبیرستان نیامده بودند. در حالی که دستهی اول به نظرم خودشان منهدم بالفطره بودند، دستهی دوم برای منهدم شدن نیاز به زیرکی بیشتری داشتند. البته قید دستهی دوم را میشد به راحتی با اتخاذ موضع شکاکانه تام زد. شکاکیت به مثابه پتک و تبری که پایههای ساختمان فلسفیای که با خون جگر، آجر به آجر چیده شده بود را متزلزل میکرد. ولی طبیعتن توسل به شکاکیت راه زیرکانه و کمهزینهای نبود. (کما اینکه یکی از معیارهای سنجش قدرت یک دستگاه فلسفی اینست که انکار آن موجب افتادن در دام شکاکیت شود.) در نهایت راه دستهی دوم دفاعیات (که اتفاقن توسط آدمهای زرنگتر مطرح شده بودند) به نظر باز میرسید. منظورم از این دستهی دوم و آدمهای زرنگتر چه کسانیاند؟ دقیقن آنها که روشنفکران دینی خوانده میشدند. راهحل زیرکانهشان چه بود؟ یک. قبول خطاپذیری، دو. توسل به تجربه دینی. این دو مثل یک لباس ضد گلوله بر تن دین، آن را در برابر تعارضات با علم جدید و عقل عرفی ایمن میکردند. در حالی که خطاپذیری احتمال وجود خطا در احکام دین را جدی میگرفت، تجربهی دینی به عنوان معیاری برای تمییز حکم درست از نادرست مورد استفاده قرار میگرفت. اعتراض شکاک هم در این بین خیلی قابل اعتنا نبود. در جواب این اعتراض که از احتمال خطا (به دلیل اقتضائات فهم بشری) ممکن است به سراسر خطا بودن همهی احکام در همهی حوزههای هستی شناختی، معرفتی و اخلاقی دین رسید، پاسخ این بود که توسل به تجربه دینی دلیل کافی را برای حداقل قبول پارهای از احکام بدست میدهد و برای کنار گذاشتن تجربه باید هزینههای زیادی را متحمل شد. از طرفی ادعاهای درون دینی مبنی بر مغایرت این دیدگاه با نص نیز محلی از اعراب نداشت. چرا؟ چون هم به لحاظ منطقی مراجعه به متن برای اتخاذ موضعی نسبت به وضعیت صدق آن دور است و هم با قبول فرض خطاپذیری میشود مغایرات را به راحتی کنار گذاشت. ظاهرن وضعیت بد به نظر نمیرسید. ولی مسلمن سرنوشت این پروژه به سرنوشت تجربه دینی گره میخورد. بطوریکه در نبود آن، همهی استدلالها مبنی بر خطاپذیری و طیفی بودن براندازنده بودند. من از چند و چون و نوع تجربهی دینی ادعا شده نه اطلاعی ندارم و نه حقیقتن اعتمادی بر آن دارم، اما به نظرم در صورت قبول فرض معرفتبخش بودن این نوع تجربه راه بر روشنفکری دینی باز است. فرضی که صحت آن را صرفن با معیارهای عملگرایانه میتوان نشان داد.
این نوشته مختصر و با افعال گذشته! را در جواب دوستی نوشتم که از فرض خطاپذیری به بیمصرف بودن و نکوهیده بودن دین و شکست پروژه روشنفکری دینی رسیده بود. با اینکه بسیار با نتیجه همدلم اما دلایل آن را برای ادعایش کافی نمیدانم. به نظرم پروژهی روشنفکران دینی پیشرفتی نسبت به دفاعیات گذشته داشته، ولی با معیارهای عملگرایانه میتوان به کلی قید معرفتبخش بودن تجربهی دینی را زد. علت اینکه این متن را با افعال گذشته نوشتم این بود که نمیتوانستم آن را در زمان دیگری بنویسم. مسئلهی حقیقت دین، دغدغهی امروزم نیست. دغدغهی امروزم بیشتر آن چیزی است که قرار است جایگزین دین شود.
دکتر خیلی خشن با دندان پوسیدهام برخورد میکرد. با اینکه دندانم بیحس بود ولی حرکات سریع و خشونت بار فرو کردن و درآوردن و چرخاندن سوزن را در دندان تراشیدهام حس میکردم. فشاری که به سمت بالا وارد میکرد و زوری که میزد برای اینکه تا آنجا که جا دارد سوزن را بالاتر بفرستد تا به اصطلاح دندانم را عصبکشی کند. با این حال درد نداشتم. حتی حالا هم که هشت، نه ساعتی از آن میگذرد برخلاف پیشبینی دکتر درد ندارم. ولی خیلی برایم جالب است که حالا احساسی دارم شبیه اینکه دندانهایم دارند خاطرهی مورد تجاوز قرار گرفتنشان را با جزئیات دقیق برای خود مرور میکنند. خاطرهی فشار آن سوزنها به سمت بالا به حدی واقعی است که هر از چند گاهی واکنش طبیعی بدنم اینست که سرم را بالاتر بگیرم. انگار تکتک اعصاب دندانم هر آن چه که به سرشان آمده، ثبت کردهاند.
شخصیتر:
میترسم. از هر کس که بخواهد به من دل ببندد. از آن محبت لعنتی. از هر کس که فکر کند برای من، مهم است. از هر کس که حس کند میفهممش. وقتی طعم گند دوستیهای بیجا و نابالغ را زیر زبانم حس میکنم، فقط دلم میخواهد بالا بیاورم. مثل مومنی که غذای حرامی را فرو داده و معدهاش آشوب شده، دست میکند توی حلقش تا بالا بیاورد و سبک شود.
از
نظر خیلیها منطق ابزار کنترل خوبی است که به حذف مغالطات و خطاها کمک
میکند. ولی این ابزار کامل نیست. یعنی اینطور نیست که منطق ما (در
حال حاضر) بتواند هر چیزی را مدل کند. نگرانی و دغدغهی من، دقیقن همین
نقطه ضعف است.
جایی که محدودیت آگاهی و ابزار کنترل باعث میشود واقعیت بدون اینکه در
قالب قرار
بگیرد، خودش را بیندازد وسط معرکه. جایی که نه ابزار کنترل و پیشبینیای
هست و نه
در نبود آن ابزار، اعتماد به نفسی. این البته از اشکالات هرگونه قالبی فکر
کردن
است. من در عین اینکه بسیار به این قالبها وابستهام، ازشان به شدت
میترسم. ترسم بیشتر به خاطر وقتهایی است که واقعیاتی که در قالب
نمیگنجند، به سمتم پرتاب میشوند و من - درحالی که عاجز از قضاوت الگویی و
پیشبینیام - باید دست به انتخاب بزنم، درحالی که آن قالبها همیشه به محافظهکاری عادتم دادهاند.
مسائل اصیل فلسفی معمولن یک صورتبندی ندارند و زیاد تغییر شکل و قیافه میدهند. آقاهای خوش تیپ و جذابی که وقتی جلویت ظاهر میشوند احساس میکنی متفاوت از بقیهاند ولی خیلی زود هویتشان رو میشود و میفهمی که اکثرشان خواسته و درد مشترکی دارند. دلزدگی بعضیها از فلسفه را اینطور میشود توجیه کرد. از بیرون اینطور به نظر میرسد که عدهای بیکار دور هم نشستهاند و هی مسائلی تکراری را برای خود مرور میکنند، به N زبان برای خود بازگو میکنند، بدون اینکه سر آخر هم به نتیجهی قاطعی برسند. مسائل فلسفی (حتی در زمینههای مختلف) بسیار به هم شبیهاند و نتیجتن متون فلسفی قابلیت خلاصه شدن عجیبی دارند. همانطور که اگر بخواهیم از ویژگیهای آدمهای اطرافمان خلاصهای تهیه کنیم از خیلی از دغدغهها و خواستهها و آرزوهای مشترک میتوانیم فاکتور بگیریم و در نهایت چیزی از آنچه که از آن با عنوان "منحصربهفرد" یاد میشود باقی نمیماند.
ولی بدون شک همه ما بنا بر تجارب انسانیمان میدانیم که به طریقهای مختلف میتوان با آدمها تعامل داشت و به گونههای مختلف میشود فهمیدشان. حتی گاهی خودمان را که فکر میکنیم همیشه پیش خودمان حاضریم، دوباره کشف و معنا میکنیم و آن آگاهی از خود چیزی از هیجان ماجرا کم نمیکند. به نظر من مسائل و پاسخهای فلسفی هم همینطورند. میشود خلاصهشان کرد ولی به این بها که بخش عظیمی از محتوا را از دست بدهیم. هرچند هم که خیلی ملموس نباشد که آن محتوای اضافی چیست.
اصلاحیهای بزنم بر پست قبلی. اصلن بیدردی این هندیها -حتی اگر هندی آمریکایی هم شده باشند- ناشی از زیادی ساده دیدن همه چیز است، نه چیز دیگر. اصل سادگی با اینکه (از منظر فلاسفه علم :) ) بسیار هم اصل غامضی است، اما ظاهرن این هندیها خوب درکش کردهاند. اگر شما هم از آن ور بوم افتادهاید و به پیچیده دیدن همه چیز عادت کردهاید و پشت رفتارهای هر آدمی خود آگاه و ناآگاه و نیمهآگاه میبینید، همنام کتاب جذابی برایتان نخواهد بود. برخلاف شروع خوب، تقریبن از اواسطش کتاب حرف تازهای ندارد.
چون معتقدم کتاب نیمهکاره ول شده آدم را لعن و نفرین میکند تمامش کردم بالاخره. اما به زور. انصافن کتاب «مترجم دردها» ی این نویسنده چند سر و گردن از این کتاب بالاتر بود. هم از لحاظ شیوهی قصهگویی خیلی استادانهتر بود و هم از لحاظ محتوا خیلی غنیتر. گفتم که اگر انگیزهای پیدا کردید از جومپالاهیری چیزی بخوانید (به نظر من) همان مترجم دردها کفایت دارد.
در پایان اگر خواستید از این پست نتیجهگیری اخلاقی هم بکنید مختارید. در کل اینکه جوزده نشوید و تا کتابی را تا آخر نخواندهاید به کسی توصیه نکنید.
از خیلی چیزهایی که یک نویسنده باید داشته باشد، یکیش جرئت است. توصیف واقعیت جرئت میخواهد. منظورم از آن جرئتهاست که در نویسندههای ایرانی کمتر پیدا میشود. کاری که جومپا لاهیری نویسندهی زن هندی انجام میدهد به نظرم مصداق بارز این نوع جرئت ورزی است. توصیف جایی مثل هند برای کسانی که آشنایی زیادی با فرهنگ هند ندارند بدون شک جرئت میخواهد. خیلی از جزئیاتی که جومپا لاهیری توی داستانهایش میگنجاند و خیلی عادی جلوهشان میدهد در داستانهای ایرانی این پتانسیل را دارند که محور داستان قرار بگیرند و ازشان تراژدیای ساخته شود که تا آخر داستان برایش ضجه بزنی. شاید هنر اصلی نویسنده به این است که رضایت از زندگی افراد را تابع پیچیدهتری از شرایط ظاهری زندگیشان تصویر میکند. «همنام» دومین کتابی است که از این نویسنده میخوانم و طبیعتن توصیه هم میکنم.
دوست دارم درسهایم را یک جور شکنجهواری بصورت فرآیند حل یک پازل بخوانم. یعنی تکهتکه از این کتاب، از آن کتاب بخوانم و راجع بهش فکر کنم. تکه های پازل را کنار هم بچینم تا مثلن دغدغهی فیلسوف یا مسئله و راه حلش را بفهمم. آن وقت خواندن یک کتاب مقدماتی بعد از طی این فرآیند لذتی دارد که تصورناپذیر است. چون نقشه راه را که به دنبالش بودهای برایت ترسیم کرده است. اگر این فرآیند طی نشود کتاب های مقدماتی مخصوصن اگر خوب نوشته نشده باشند، نه ذوقی به پیگیری ایجاد میکنند و نه این حس را بهت منتقل میکنند که ای داد بیداد، چقدر سوالهای بیجواب داریم و چه جوابهای بالقوهای وجود دارد.