خدا، خداست.
اگر خدا کامل نباشد، خدا نیست.
پس خدا کامل است.
اگر خداوند وجود نداشته باشد کمالش کمتر از موقعی است که وجود داشته باشد.
پس خدا وجود دارد.
استدلال بالا ابداع فیلسوفی است به نام آنسلم. این نوع استدلال ها ادعای این را دارند که بدون استفاده از پیشفرض هایی که ما با مشاهده جهان بدست میآوریم میتوانند وجود خداوند را اثبات کنند. و حتی استدلال میکنند که چون وجود خداوند وابسته نیست به جهانی که آفریده بنابر این ما برای اثبات وجود خداوند ناچار نیستیم از حقایقی درباره جهان استفاده کنیم.
اشکال اساسی که این استدلال دارد اینست که اگر در عبارت های بالا کلمه "خدا" را حذف کنید و هر موجودی را جایش بگذارید (حتی یک ترکیب پارادوکسیکال!) وجود این موجود مخلوق را اثبات کردید!
متن زیر از کتاب یهود بررسی تاریخی نوشته ایزیدور اپستاین گرفته شده که درباره عقیده بنی اسرائیل مبنی بر تمایزشان از سایر ملت ها توضیح میدهد :
«درست است که بنی اسرائیل قوم برگزیده خداست لیکن این موضوع عشق و محبت خداوند را به سلاله انسان محدود نمی سازد یا به آن خدشه وارد نمی کند. بنی اسرائیل تنها از این امتیاز برخوردار است که امت برگزیده ای است که از طریق آن عشق و محبت خداوند به همه آدمیان آشکار گردیده است.
... جدایی و افتراق بنی اسرائیل که جنبه سلبی حیات قداست آمیز است شامل دوری و جدایی از تمامی تماس های فاسد کننده با تمدن های بت پرست ملت های مجاور بود. اما رسالت و ماموریت روحانی ای که بر عهده بنی اسرائیل گذاشته شده بود شامل همه جهانیان میگردید. این مشعل هدایت باید نه به شماری اندک و جدا افتاده بلکه به افراد بیشمار، نه به اهل کشف و شهود غیر عادی و قدیسین مخالف عرف عام بلکه به توده های مردم عادی، از انسان های عادی به انسان های عادی و حتی از ملتی به ملتی دیگر انتقال می یافت.
از این رو اسرائیل باید جدای از جهان و با وجود این جزئی از جهان باقی می ماند. آنان در عین حال که خود را از ملل مجاور دور نگه می داشتند، باید تمامی کوشش خود را در متن تمدن های معاصرشان به کار می بستند تا بتوانند حیات انسان را به سطوح عالی تری از هستی ارتقا بخشند. اهمیت و معنای میثاقی که در کوه سینا اعلام گردید و معنای تورات که برای تایید و تقویت آن نازل گردید چنین بود و هنگامی که این رویداد بسیار خطیر در تاریخ به پایان خود می رسد می بینیم که اسرائیل حیات تازه خود را آغاز میکند، حیاتی که سوگند خورده شده است که با وقف آن در راه خدمت به خدا و نوع انسان توام باشد.»
یکی از اساتید گرام مرکز معارف در کلاس درس "تاریخ تحلیلی صدر اسلام" فرمودند از فاکتور های تاریخی که باعث تحقق رسالت پیامبر شده حافظه قوی اعراب آن زمان بود و دلیلی که برای اثبات این ادعا اقامه کردند این بود که اعراب آن زمان به دلیل حافظه قویشان شطرنج را ذهنی بازی میکردند!!!
در مبحث هرمنوتیک یکی از اشکالاتی که بر تاریخی بودن فهم ها میگیرند (و تقریبا مثل نقل و نبات در انتقادات حوزوی ها به مقوله هایی نظیر تکثرگرایی رایج است) مساله ی خودشمولی است. خودشمولی بدین معنا که نسبیت و تاریخی بودن خود مشمول نسبیت است بنابر این باطل است. بخش اول قضیه درست است. یعنی این قضیه مشمول همان حکمی است که خود قضیه میدهد. اما آیا این خودشمولی موجب باطل شدن حکم میشود؟
اگر قرار است که همه احکام صدق و کذبشان محدود به دوره ای خاص باشد حداقل دوره ای وجود دارد که این قضیه در آن دوره صادق است. اینکه مدت این دوره چگونه است و تا کی به طول خواهد انجامید هم بسته به آنست که با چه دیدی و چگونه به دیدگاههای فلسفی بنگریم. از آنجایی که فایده این فلسفیدن ها در عرصه عمل به نمایش در می آید بنابر این صدق و کذب را میتوان بر اساس فایده عملی آن تعریف کرد که البته به نظر میرسد برای اینکه این نظریات به عرصه عمل وارد شوند ابتدا باید مورد پذیرش و محبوبیت عده ی زیادی از افراد جامعه قرار گیرند یا حتی یک دیدگاه وقتی سودی برای جامعه دارد که از جنبه روانی مورد پذیرش قرار گیرد.
بنابر این به اینجا میرسیم که آنچه که مدت صدق یک گزاره را تعیین میکند همین بعد روانی جامعه است که به چه سمتی گرایش دارد. میتوان دوره ای را تصور کرد که در آن پذیرش نسبیت معنایی ندارد اما آن دوره زمانی فرا میرسد که تمایلی برای پذیرش آن وجود نداشته باشد. خلاصه آنکه خودشمولی این قضیه موجب باطل شدن این حکم حداقل در زمانی که محبوبیتی دارد نمیشود.
پانوشت:
مطالبی رو که به این سبک مینویسم به این معنا نیست که حتما خودم بهش اعتقاد دارم. میشه اسمش رو گذاشت راه حل راه فرار یا.. . فقط میشه اینجوری هم فکر کرد. این مساله واقعا هنوز برام سواله که بالاخره معیاری مطلق برای قضاوت مطلق بین دو گزاره در فلسفه وجود داره یا نه؟ و اگه وجود داره این همه تکثر برای چی وجود داره؟
